تبليغاتX
اونور تر از این ور



بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها به عدد ما احاط به علمک

هر کاری کردم که ننویسم این پست رو و برم سراغ کار و زندگیم نتونستم.

نوشتنم گرفته باید یه جا بنویسم...

آدمیزاد به چی زنده هست واقعا؟

بهتر بگم زندگی می کنیم یا مردگی...؟

دلمون رو به چی خوش کردیم؟

به این دور تسلسل بار تکراری زندگی که بعضی وقتا یه هیجانهای مصنوعی توش تولید می کنیم؟

تیم با گروه فرق داره، تیم Every Node to other Node هست گروه A Nod to A Node هست.یعنی سطح تعاملات تو تیم بسیار بالاتره، هم افزایی وجود داره...گیر نده که چرا دارم SCO های مدیریت پروژه فناوری رو بلغور می کنم و چه ربطی داره ...!!!

خدا قبول کنه هنوز هم به نهیلیستی نرسیدم ولی این گیر شده واسم...

خدا چرا اینقدر خوش سلیقس؟

وسط بیابون بی آب و علف... همسرت حامله... دنبال یه چیکه آبی...پی یه روشنایی چیزی می گردی که کمکی واسه همسرت که دردش گرفته می گردی...یه نوری می بینی میری سمتش... یه باره از اون نور صدا میاد:

"انا ان الله، فخلع نعلک انک بالواد مقدس طوی"----> من خدا هستم، کفشهات رو در بیار من که تو در وادی مقدس طوی هستی...

إإإإإإإإإإی بابا بی خیال این همه تو محراب عبادت... اونجا چرا نیمدی؟ زن و بچه مردن حالا خب خدایی که خدایی مگه قبلا نبودی؟

ولی نه مگه نه اینکه محراب باب مفعال ریشه حرب به معنی محل جنگ هست؟ خب اینجا هم کارزار و محل حرب با نفس هست. کجا بهتر از اینجا؟

جالبه ها بهترین جایی که بنده و معبودش با هم عشق بازی می کنن محراب یعنی محل حرب یعنی محل جنگ نام گرفته شده.

از بحث خارج نشیم داشتیم از خوش سلیقگی های خدا می گفتیم...

می یاد می گه که خلق الانسان من عجل...بعد از اونور میاد می گه فلا تستعجل...=> انسان رو از عجله آفریدیم پس عجله نکن!

خب خدا دیگه همه چی دستشه می خوای چی کار کنی؟ خوش سلیقه هست ماشالله.

یا یه چیزایی آفریده که با هم در تناقض هستن...

اونی که باهاش الان بنده به شخصه مشکل دارم و گیر کردم و اومدم دارم می نویسم اینه که آخه وقتی حب و علاقه و دوست داشتن رو گذاشته از اونورش چرا جدایی رو آفریده؟!!!

حالا برداشتای عرفانی این بند بالا بماند...ما وقع لی هذا:

20 دقیقه هم کمتر می شه که خواهرم و پسرش از خونه رفتن سمت فرودگاه واسه اینکه برگردن لندن هنوز هم اصن پروازشون پر نزده، ولی یه سر رفتم تو اتاقشون و دیدم اونجور بهم ریخته نیست و هنوز بوی پارسا (بچه خواهرم) میاد و خودش دیگه تو اتاق نیست که میام بگم دالی و اونم بخنده و باهم بازی کنیم، رو راست بغض گلوم رو گرفت...

حالا شاید متوجه بشید که چرا اون بالا صحبت از تیم کردم، آخرین مرحله ای که تو شکل گیریه تیم متصور هست مرحله  Adjourningیا مرحله فروپاشی هست، با اینکه تیم به هدفش رسیده ولی باز هم با این حال جدایی اعضا با هم خیلی مشکله و دنبال یه پروژه جدید یا چیزی مشابه می گردن که دوباره دور هم جمع بشن.

ولی خدائیش دنبال چی هستیم؟ پول در آوردن؟ میلیاردر شدن لا اقل تو حرفه ما کار راحتیه.

عشق دنیا رو کردن؟ خب اصن در حد بندسلیگا خوار مادر دنیا رو بهم پیوند بده...بعدش؟یه رفیق دارم الان یه دختر بچه 13-12 ساله هم داره تو جوونیش هم عشق زندگی رو کرده بودا ولی تا فشار میاد بهش می گه:" ههههههههههههعععععععععععععععیییییییییییی، ما کجا جوانی کردیم؟ همش در گیر و ..."

بابا همیشه یکی از 3 تا ماشین تک تهرون زیر پات بود، اراده می کردی به چیزی برسی میرسیدی...!!!

ما آدما رو هم خدا خوب بلد بوده که چه جور خلق کنه که بگه:"فتبارک الله احسن الخالقین" با سلیقه ای بسیار زیبا، تازه اینکه چیزی نیست اون بالا هم میشینه کلی بهمون می خنده...

گمونم الان هم داره به من می خنده و می گه خودت یادت نیست وقتی 4-3 ماهه بودی از تو کالسکه پرت شدی بیرون و 9-8 ماهت بود و مریض شدی و یه هفته تو بیمارستان بودی و چند وقت بعدش .... تا الان که به اینجا رسیدی کی همیشه هوات رو داشته و تو هر مرحله از زندگی کمکت کرده تازه اون موقع هم خیلیا مثله الان تو بودن که به اون موقع تو نگران بودن که به الان تو برسی.(شرط می بندم این من نیستم که دارم تایپ می کنم)

راستی میگیم خداحافظ، فقط یه لفظ میایم و لفّاظی می کنیم یا اینکه واقعا خدا رو وکیل و حافظ طرف می دونیم؟ حالا چه برسه به اینکه از زیر قرآن هم رد کنیم و آب هم پشتشون بریزیم...

حالا بزنیم تو سر و کول هم دیگه که فلان استاد چی کار کرد...اون یکی از کجا امتحان می گیره... مددی چی کار کرد... بنزین گرون شد.... فلانی چی شد و چرخه باطل زندگی(مردگی).

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

 

ز هر چه رنگ تعلق بگیرد آزاد است


فعلا یا علی

------------------------------------------------------------
اضافه شده ساعت 11:25 صبح
من که همین چند ساعت پیش گفت خدا خیلی خوش سلیقه هست.
بعد از پست این مطلب صبح خوابیدم چون شب پیش هم نخوابیده بودم، بد خوابم برد...
ساعت 11:10 بود که صدای زنگ در بیدارم کرد...
در رو باز کردم مامانم خسته اومد تو گفت یه زنگ نزدی خواهرت داشت می رفت واسه همین نذاشت بره و برگشت، خواب هنوز تو سرم بود گفت آخی... یه باره خواهرم با پارسا به بقل اومدن تو، خواب از سرم پرید...پارسا اجازه خروج از باباش نداشت.
در مجموع گفتم که خدا خوش سلیقس.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387;ساعت 7:31;  توسط صدرا;  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها به عدد ما احاط به علمک

 

بیا زهرا علی در بستر افتاد
چونان شمعی که در خاکستر افتاد
حسن در گوشه ای سر در گریبان
حسین آماده شام غریبان
نمایان شد ز خط آتش و دود
که جرم فاطمه حب علی بود
پس از زهرا علی بی همزبان شد
اسیر امتی نا مهربان شد
علی تنهاست در یک قوم غرا
زبانش را که می فهمد بجز چاه
پس از او کیسه نان و رطب کو
صدای ناله های نیمه شب کو


 

در پست گذشته به بیان قسمتی از ماجرای سقیفه از زبان سلمان فارسی (از زبان سلیم بن قیس و او هم از زبان ابان بن ابی عیاش) پرداختیم. در این پست قصد داریم تا ادامه آن را ارائه دهیم.

و اما بعد...

سپس علی علیه السلام را بردند و به شدت او را می کشیدند، تا آن که نزد ابوبکر (لعنه الله علیه) رسانیدند. و در این جا بود که عمر (لعنه الله علیه) بالای سر ابوبکر (لعنه الله علیه) با شمشیر ایستاده بود، و خالد بن ولید و ابو عبیده بن جراح و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیره بن شعبه و اسید بن حضیر و بشیر بن سعید (لعنه الله علیهما) و سایر مردم در اطراف ابوبکر (لعنه الله علیه) نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.

سلیم می گوید: به سلمان گفتم: آیا بدون اجازه به خانه فاطمه علیها السلام وارد شدند؟! گفت: آری به خدا قسم، و این در حالی بود که "خمار" نداشت. حضرت زهرا علیها السلام صدا زد:" وا ابتاه، وا رسول الله، ای پدر، ابوبکر (لعنه الله علیه) و عمر (لعنه الله علیه)بعد از تو با بازماندگانت بد رفتاری کردند در حالی که هنوز چشمان تو در قبرت باز نشده است." و این سخنان را حضرت با بلندترین صدایش می فرمود.
سلمان می گوید: ابوبکر (لعنه الله علیه) و اطرافیانش را دیدم که می گریستند و صدایشان به گریه بلند شده بود. در میان آنان کسی نبود مگر آنکه گریه می کرد جز عمر (لعنه الله علیه)و خالد بن ولید و مغیره بن شعبه (لعنه الله علیهما)، و عمر (لعنه الله علیه)می گفت: ما را با زنان و رای آنان کاری نیست!!
سلمان می گوید: علی علیه السلام را نزد ابوبکر (لعنه الله علیه)رسانیدند در حالی که می فرمود: به خدا قسم، اگر شمشیرم در دستم قرار می گرفت می دانستید که هرگز به این کار دست نمی یابید. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمی کنم، و اگر چهل نفر برایم ممکن می شد، جمعیت شما را متفرق می ساختم، ولی خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبکر (لعنه الله علیه) تا چشمش به علی علیه السلام افتاد، فریاد زد:" او را رها کنبد!" علی علیه السلام فرمود: ای ابوبکر (لعنه الله علیه) چه زود جای پیامبر علیه السلام را ظالمانه غصب کردید! تو به چه حقی و با داشتن چه مقامی مردم را به بیعت خویش دعوت می نمایی؟ آیا دیروز به امر خدا و پیامبر علیه السلام با من بیعت نکردی؟

قنفذ - که خدا او را لعنت کند- فاطمه علیها السلام را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد، و عمر (لعنه الله علیه) پیغام فرستاد که اگر فاطمه علیها السلام بین تو و او مانع شد او را بزن. قنفذ (لعنه الله علیه) او را به سمت چهارچوب در خانه اش کشانید و در را فشار داد به طوری که استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد.

وقتی علی علیه السلام را نزد ابوبکر (لعنه الله علیه) رسانیدند عمر (لعنه الله علیه)به صورت اهانت آمیز گفت:" بیعت کن و این اباطیل را رها کن!"

علی علیه السلام فرمود: اگر انجام ندهم، شما چه خواهید کرد؟ گفتند: تو را با ذلت و خواری می کشیم! فرمود: در این صورت بنده خدا و برادر پیامبرش را کشته اید! ابوبکر (لعنه الله علیه) گفت: بنده خدا بودنت درست است ولی به برادر پیامبر بودنت اقرار نمی کنیم! فرمود: آیا انکار می کنید که پیامبر علیه السلام بین من و خودش برادری قرار داد؟ گفتند: آری! و حضرت این مطلب را سه مرتبه تکرار کرد.

سپس حضرت رو به آنان کرد و فرمود: ای گروه مسلمانان و ای مهاجرین و انصار، شما را به خدا قسم می دهد که آیا در روز غدیر خم از پیامبر علیه السلام شنیدید که آن مطلب را می فرمود، و در جنگ ،نیز مطالب را می فرمود؟

سپس علی علیه السلام آنچه پیامبر علیه السلام علنی برای عموم مردم درباره او فرموده بود چیزی باقی نگذاشت مگر آن که برای آنان یادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار کردند و گفتند: آری به خدا قسم.
وقتی ابوبکر (لعنه الله علیه) ترسید مردم علی علیه السلام را یاری کنند و مانع او شوند پیش دستی کرد و خطاب به آن حضرت گفت: آن چه گفتی حق است که با گوش خود شنیده ایم و فهمیده ایم و قلبهایمان آن را در خود جای داده است، ولیکن بعد از آن من از پیامبر علیه السلام شنیدم که می گفت:" ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را انتخاب کرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را برای ما ترجیح داده است. و خداوند برای ما اهل بیت نبوت و خلافت را جمع نخواهد کرد."

علی علیه السلام فرمود: آیا کسی از اصحاب پیامبر علیه السلام هست که با تو در این مطلب حضور داشته؟ عمر (لعنه الله علیه) گفت: خلیفه پیامبر علیه السلام راست می گوید. من هم از پیامبر علیه السلام شنیدم همان طور که ابوبکر (لعنه الله علیه) گفت. ابوعبیده و سالم مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل (لعنه الله علیهما) هم گفتند: راست می گوید، ما این مطلب را از پیامبر علیه السلام شنیدیم.
علی علیه السلام به آنان فرمود: وفا کردید به صحیفه ملعونه ای که در کعبه بر آن هم پیمان شدید که " اگر خداوند محمد را بکشد یا بمیرد امر خلافت را از ما اهل بیت بگیرید."

ابوبکر (لعنه الله علیه) گفت: از کجا این مطلب را دانستی؟ ما تو را از آن مطلع نکرده بودیم! حضرت فرمود: ای زبیر و تو ای سلمان و تو ای اباذر و تو ای مقداد، شما را به خدا و به اسلام، می پرسم آیا از پیامبر علیه السلام نشنیدید که در حضور شما می فرمود:" فلانی و فلانی- تا آنکه حضرت همین پنج نفر را نام برد- ما بین خود نوشته ای نوشته اند و در آن هم پیمان شده اند و بر کاری که کرده اند قسم ها خورده اند که اگر من کشته شوم یا بمیرم .....؟"

آنان گفتند: آری ما از پیامبر علیه السلام شنیدیم که این مطلب را به تو می فرمود که" آنان بر آنچه انجام دادند معاهده کرده و هم پیمان شده اند، و در بین خود قراردادی نوشته اند که اگر من کشته شدم یا مردم بر علیه تو ای علی علیه السلام متحد شوند و این خلافت را از تو بگیرند." تو گفتی: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله، هر گاه چنین شد دستور می دهی چه کنم؟ فرمود: اگر یارانی بر علیه آنان یافتی با آنها جهاد نما، و اگر یارانی نیافتی بیعت کن و خون خود را حفظ نما.

علی علیه السلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر که با من بیعت کردند وفا می نمودند در راه خدا با شما جهاد می کردم. ولی به خدا قسم بدانید که احدی از نسل شما تا روز قیامت به خلافت دست پیدا نخواهد کرد.

دلیل بر دروغ بودن سخنی که به پیامبر علیه السلام نسبت دادید کلام خداوند تعالی است که " اَم یحسُدونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَینا آلَ اِبراهیمَ الکِتابَ و الحِکمَهَ و آتَیناهُم مُلکاً عَظیماً " ، "آیا بر مردم حسد می برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است؟ ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ دادیم." کتاب یعنی نبوت و حکمت یعنی سنت و حکومت یعنی خلافت و ما آل ابراهیم هستیم.

مقداد برخاست و گفت: یا علی علیه السلام به من چه دستور می دهی؟ به خدا قسم اگر امر کنی با شمشیر می زنم و اگر امر کنی خود داری می کنم. علی علیه السلام فرمود: ای مقداد خودداری کن و پیمان پیامبر علیه السلام و وصیتی که به تو کرده را به یاد بیاور.

سلمان می گوید: برخاستم و گفتم: قسم به آن که جانم به دست اوست، اگر من بدانم که ظلمی را رفع می کنم یا برای خداوند دین را عزت می بخشم شمشیرم را بر دوش می گذارم و با استقامت با آن می جنگم. آیا بر برادر پیامبر علیه السلام و وصیش و جانشین او در امتش و پدر فرزندانش هجوم می آورید؟ بشارت باد شما را به بلا، و ناامید باشید از آسایش!

ابوذر برخاست و گفت: ای امتی که بعد از پیامبرش متحیر شده و به سرپیچی خویش خوار شده اید، خداوند می فرماید:" اِنّ اللهَ اصطَفی آدَمَ و نوحاً وَ آلَ اِبراهیمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلَی العالَمینَ، ذُرِّیهً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللهُ سَمیعٌ عَلیمٌ" –آل عمران آیات 33 و 34- " خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه جهانیان برگزید، نسلی که از یکدیگرند، و خداوند شنونده و داناست." آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهیم از ابراهیم و برگزیده و نسل اسماعیل و عترت محمد پیامبرند. آنان اهل بیت نبوت و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائکه اند. آنان همچون آسمان بلند و کوه های پایدار و کعبه پوشیده و چشمه زلال و ستارگان هدایت کننده و درخت مبارک هستند که نورش می درخشد و روغن آن مبارک است. محمد خاتم انبیاء و آقای فرزندان آدم است، و علی علیه السلام وصی اوصیاء و امام متقین و رهبر سفید پیشانیان معروف است، و اوست صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصی محمد و وارث علم او و صاحب اختیارتر مردم نسبت به مومنین، همان طور که خداوند فرموده:" النَبی اَولی بِالمُؤمِنینَ مِن اَنفُسِهِم وَ اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم وَ اُولُو الاَرحامِ بَعضُهُم اَولی بِبَعضٍ فی کِتابِ اللهِ" –احزاب آیه 6- "پیامبر نسبت به مومنین از خودشان صاحب اختیار تر است و همسران او مادران آنان اند و خویشاوندان در کتاب خدا بعضی بر بعضی اولویت دارند." هر کس را خدا مقدم داشته جلو بیندازید و هر کس را خدا مؤخر داشته عقب بزنید، و ولایت و وراثت را برای کسی قرار دهیه که خدا قرار داده است.

عمر (لعنه الله علیه) ، در حالی که ابوبکر (لعنه الله علیه) بالای منبر نشسته بود به او گفت: چطور بالای منبر نشسته ای و این مرد نشسته و روی جنگ دارد و بر نمی خیزد با تو بیعت کند. دستور بده گردنش را بزنیم!

این در حالی بود که امام حسن و امام حسین ایستاده بودند. وقتی گفته عمر (لعنه الله علیه)را شنیدند به گریه افتادند. امیرالمومنین آن دو را به سینه چسبانید و فرمود: گریه نکنید، به خدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند.

ام ایمن پرستار پیامبر علیه السلام آمد و گفت:" ای ابوبکر (لعنه الله علیه) چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختید!" عمر (لعنه الله علیه)دستور داد تا او را از مسجد بیرون کردند و گفت: ما را با زنان چه کار است؟

بریده اسلمی برخاست و گفت: ای عمر، آیا بر برادر پیامبر علیه السلام و پدر فرزندانش حمله می کنی؟ تو در میان قریش همان کسی هستی که تو را آن طور که باید می شناسیم!  آیا شما دو نفر همان کسانی نیستید که پیامبر علیه السلام به شما فرمود:" نزد علی علیه السلام بروید و به عنوان امیرالمومنین بر او سلام کنید؟ شما هم گفتید: آیا از امر خدا و رسولش است؟ فرمود: آری.
ابوبکر (لعنه الله علیه) گفت: چنین بود ولی پیامبر علیه السلام بعد از آن فرمود: برای اهل بیت من نبوت و خلافت جمع نمی شود!

بریده گفت: به خدا قسم پیامبر علیه السلام این را نگفته است. به خدا قسم در شهری که تو در آن امیر باشی سکونت نمی کنم. عمر (لعنه الله علیه)دستور داد تا او را هم زدند و بیرون کردند!

سپس عمر (لعنه الله علیه) گفت: برخیز ای فرزند ابی طالب و بیعت کن! حضرت فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهید کرد؟ گفت: به خدا قسم در این صورت گردنت را می زنیم!

امیرالمومنین سه مرتبه حجت را بر آنان تمام کرد، و سپس بدون آن که کف دستش را باز کند آن را دراز کرد. ابوبکر (لعنه الله علیه) هم روی دست او زد و به همین مقدار از او قانع شد.

علی علیه السلام قبل از آن که بیعت کند در حالی که طناب بر گردنش بود خطاب به پیامبر علیه السلام صدا زد:" ای پسر مادرم، این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند."

به زبیر گفته شد:" بیعت کن"، ولی ابا کرد. عمر (لعنه الله علیه)و خالد بن ولید و مغیره بن شعبه با عده ای از مردم همراهشان بر او حمله کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند و آن را بر زمین زدند تا شکستند و او را کشان کشان آوردند.

زبیر – در حالی که عمر (لعنه الله علیه)روی سینه اش نشسته بود- گفت: ای پسر صهاک، به خدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من فاصله می گرفتی. و سپس بیعت کرد.
سلمان می گوید: سپس مرا گرفتند و بر گردنم کوبیدند تا مثل غده ای ورم کرد. سپس دست مرا گرفتند و آن را پیچانیدند. لذا به اجبار بیعت کردم.

سپس ابوذر و مقداد هم به اجبار بیعت کردند، و احدی از امت غیر از علی علیه السلام و ما چهار نفر به اجبار بیعت نکردند، و در بین ما هم احدی گفتارش شدید تر از زبیر نبود. او وقتی بیعت کرد چنین گفت: ای پسر صهاک، به خدا قسم اگر این طاغیانی که تو را کمک کردند نبودند تو در حالی که شمشیرم همراهم بود نزدیک من نمی آمدی، به خاطر پستی و ترسی که از تو سراغ دارم! ولی طاغیانی یافته ای که به کمک آنان قوی شده ای و قهر و غلبه نشان می دهی.

عمر (لعنه الله علیه)عصبانی شد و گفت: آیا نام صهاک را می آوری؟ گفت: مگر صهاک کیست و چه مانعی از ذکر نام او هست؟! صهاک زنی زناکار بود. آیا این مطلب را انکار می کنی؟ آیا کنیز حبشی جدم عبدالمطلب نبود که جد تو نفیل با او زنا کرد و پدرت خطاب را به دنیا آورد. خطاب غلام جد من و ولد الزنا است! ابوبکر (لعنه الله علیه) بین آن دو را اصلاح کرد و هرکدام دست از یکدیگر برداشتند.

سلیم بن قیس می گوید: به سلمان گفتم: ای سلمان، آیا بیعت کردی و چیزی نگفتی؟ او گفت: بعد از آنکه بیعت کردم چنین گفتم:" بقیه روزگار را ضرر و هلاکت ببینید. آیا می دانید با خود چه کرده اید؟ کار درست کردید و به خطا رفتید! با سنت آنان که قبل از شما بودند که تفرقه و اختلاف می نمودند درست و مطابق انجام دادید، و از سنت پیامبرتان خطا رفتید که خلافت را از معدنش و از اهلش خارج ساختید."
عمر (لعنه الله علیه)گفت: ای سلمان، حال که رفیقت بیعت نمود و تو نیز بیعت کردی هر چه می خواهی بگو و هر چه می خواهی بکن و رفیقت هم هرچه می خواهد بگوید.

سلمان می گوید: گفتم: از پیامبر علیه السلام شنیدم که می فرمود:" برابر گناه همه امتش تا روز قیامت و برابر عذاب همه آنان بر گردن تو و رفیقت که با او بیعت کردی خواهد بود." عمر (لعنه الله علیه)گفت: هر چه می خواهی بگو، آیا چنین نیست که بیعت نمودی و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت خلافت را بر عهده بگیرد؟

گفتم: شهادت می دهم که من در بعضی کتابهایی که از طرف خداوند نازل شده خوانده ام که تو – با اسم و نسب و اوصافت- دری از درهای جهنم هستی. عمر (لعنه الله علیه) گفت: هر چه می خواهی بگو، آیا خداوند خلافت را از اهل این خانه نگرفت که شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده اید؟
به او گفتم: شهادت می دهم از پیامبر علیه السلام شنیدم که می فرمود – در حالی که در باره این آیه از او سوال کردم که " فَیومَئِذٍ لا یعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ وَ لا یوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ" –فجر آیات 25 و 26- " در آن روز هیچ کس را مانند او عذاب نمی کند و هیچ کس را مانند او به بند نمی کشد."- حضرت به من خبر داد که آن تو هستی. عمر (لعنه الله علیه)گفت: ساکت شو، خدا صدایت را خفه کند، ای غلام، و ای پسر زن بد بو!
علی علیه السلام فرمود: ای سلمان، تو را قسم می دهم که ساکت باشی.

سلمان گفت: به خدا قسم، اگر علی علیه السلام مرا به سکوت امر نکرده بود آنچه درباره او نازل شده و هرچه درباره او و رفیقش از پیامبر علیه السلام شنیده بودم به او خبر می دادم. وقتی عمر (لعنه الله علیه) دید من ساکت شدم گفت: تومطیع و تسلیم او هستی.

سلمان می گوید: وقتی ابوذر و مقداد بیعت کردند و چیزی نگفتند، عمر (لعنه الله علیه) گفت: ای سلمان، تو هم مثل دو رفیقت خودداری نمی کنی؟ به خدا قسم تو نسبت به اهل این خانه از آن دو نفر با محبت تر نیستی و از آن دو بیشتر به آنان احترام نمی کنی. همان طور که میبینی خودداری کردند و بیعت نمودند.
ابوذر گفت: ای عمر، ما را به محبت آل محمد و احترام آنان سرزنش می کنی؟ خدا لعنت کند – که لعنت کرده است- هر کس آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و به حق آنان ظلم کند و مردم را بر گردن ایشان سوار نماید و این امت را به پشت سرشان به طور قهقری برگرداند.

عمر (لعنه الله علیه) گفت: آمین، خداوند لعنت کند هر کس که به حق آنان ظلم کند! ولی نه به خدا قسم ایشان را در خلافت حقی نیست و آنان با سایر مردم در این مساله یکسانند! ابوذر گفت: پس چرا بر علیه انصار با حق ایشان و دلیلشان استدلال کردید؟!

علی علیه السلام به امر فرمود: ای پسر صهاک، ما را در خلافت حقی نیست، ولی برای تو و فرزندان زن مگس خوار هست؟!

عمر (لعنه الله علیه)گفت: ای ابالحسن، اکنون که بیعت کردی خودداری نما، چرا که عموم مردم به رفیق من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند پس گناه من چیست؟

علی علیه السلام فرمود: ولی خداوند عز و جل و رسولش جز به من راضی نشدند. پس تو و رفیقت و آنان که تابع شما شدند و شما را کمک کردند به نارضایتی خداوند و عذاب و خواری او بشارت باد. وای بر تو ای پسر خطاب! اگر بدانی که چه جنایتی بر خود روا داشتی. اگر بدانی از چه خارج شده و به چه داخل شده ای و چه جنایتی بر خود و رفیقت نموده ای!

ابوبکر (لعنه الله علیه) گفت: ای عمر (لعنه الله علیه)، حال که با ما بیعت کرده و از شر او و حمله ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم بگذار هر چه می خواهد بگوید.

علی علیه السلام فرمود: جز یک مطلب چیزی نمی گویم. شما را به خدا یاد آور می شوم ای چهار نفر – که منظور حضرت، من و ابوذر و زبیر و مقداد بود – من از پیامبر علیه السلام شنیدم که می فرمود: صندوقی از آتش وجود دارد که در آن دوازده نفرند، شش نفر از اولین و شش نفر از آخرین. آن صندوق در چاهی در قعر جهنم در صندوق قفل شده دیگری است. بر در آن چاه سنگی است که هرگاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور نماید آن سنگ را از در ،آن چاه بر می دارد و جهنم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور می شود.
علی علیه السلام فرمود: شما شاهد بودید که از پیامبر علیه السلام درباره آنان و اولین سوال کردم، فرمود: اما اولین عبارتند از فرزند آدم که برادرش هابیل را کشت، فرعونِ فرعون ها، و آن کسی که با ابراهیم درباره خداوند به منازعه پرداخت و دو نفر از بنی اسرائیلی که کتابشان را تحریف کردند و سنتشان را تغییر دادند، یکی از آنان کسی بود که یهودیان را یهودی نمود و دیگری نصاری را نصرانی کرد، و ابلیس ششمی آنان است. و اما آخرین عبارتند از دجال و این پنج نفر اصحاب صحیفه و نوشته و جبت و طاغوتی که بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو _ ای برادرم- هم پیمان شده اند، و بعد از من بر علیه تو متحد می شوند. این و این، که پیامبر علیه السلام آنان را برای ما نام برد و بر شمرد.

سلمان می گوید: ما گفتیم: راست گفتی، ما شهادت می دهیم که این مطلب را از پیامبر علیه السلام شنیدیم.

عثمان (لعنه الله علیه) گفت: ای اباالحسن، آیا نزد تو و اصحابت درباره من حدیثی نیست؟
علی علیه السلام فرمود: بلی از پیامبر علیه السلام شنیدم که دو بار تو را لعنت کرد و بعد از آن که تو را لعنت نمود برایت استغفار نکرد.

عثمان (لعنه الله علیه) غضبناک شد و گفت: مرا با تو چه کار است! هیچگاه مرا رها نمی کنی، نه در زمان پیامبر علیه السلام و نه بعد از او! علی علیه السلام فرمود: آری، خداوند بینی ات را بر خاک بمالد.
عثمان (لعنه الله علیه) گفت: به خدا قسم از پیامبر علیه السلام شنیدم که می فرمود: زبیر مرتد از اسلام کشته می شود!

سلمان می گوید: علی علیه السلام به طور خصوصی به من